تبليغاتX
اشک آسمون



 

 

 

 

 

 

کجاست منتظر تو؟

چه انتظار عجیبی

تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!

عجیبتر که چه آسان ،نبودنت شده عادت

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بیخیال نشستیم

چه کوششی؟

چه وفایی؟

فقط نشستیم و گفتیم خدا کند که بیایی.

.

.

.

.

(اللهم عجل لولیک الفرج)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط سها |



 

 

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی

هست..؟؟؟

{سلاممممم-فرا رسیدن ماه مبارک و پر برکت رمضان را به همه تبریک میگم-امیدوارم هر چی تو این ماه میخواین خدا بهتون بده-برا منم دعا کنید}

خدایا به همه کمک کن

به منم کمک کن تا بنده خوبی برات باشم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط سها |



 

آقا نگاهت سوی آهوهاست ،میدانم

دستان پاکت مثل من تنهاست، میدانم

آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن

در دست های پر گناه ماست، می دانم

.

.

.

.

(اللهم عجل لولیک الفرج)

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط سها |



سلام دوستای گلم

خوبیین؟خوشین؟

نظراتم خیلی کمه ولی دستتون درد نکه اونایی که نظر گذاشتن

سر فرصت بهتون سر میزنم

ببخشیداااا

فعلا نمیتونم

شاد وموفق باشید

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط سها |



صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته!

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط سها |



او خواهد آمد

با کوله باری از عدالت.........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط سها |



سلاااااااااااااااااااام

ولادت صاحب الزمان (عج)را به همه تبریک میگم.

توی این شبها و روزهای شادی و جشن ما رو هم دعا کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط سها |



 

یا مهدی ادرکنی

بسم رب المهدی

 

ای تک سوار جاده عشق

اي سبز ترين موعود!!!!

راهي نمانده تا سرودن آخرين ترانه انتظار

فاصله اي نيست از كلبه سرد انتظار

تا قصر زيباي وصال

اي كبريايي ترين سجاده نياز

نماز نيمه شب هاي نيايش را

به عشق تمناي تو به قامت مي ايستيم

هر صبح كتاب خواب را به عشق روي تو مي بنديم

و پنجره چشمانمان را روبه باغ ياد تو مي گشاييم

و فصل روز رمان زندگي را با اللهم ارني الطلعه الرشيده

آغاز مي كنيم

و به شوق رويشي دوباره زير لواي سبز تو

بذر اميد بر زمين زندگيمان مي افشانيم

چرا كه آمدنت را باور داريم

و به تقدس همين باور است كه هر جمعه

در وازه هاي نگاهمان را به چراغ هاي انتظار آذين مي كنيم

گره دل ها را بر غرفه هاي جملات ندبه مي بنديم

تا سايه بان مژه ها

و بر قلب كتاب دعا شبنم اشك مي كاريم

به يمن رسيدن سبز ترين جمعه تاريخ كه تو از راه مي رسي

و به تاسي از فتح مكه ،در فتح الفتوحي ديگر

در وازه هاي عشق را فتح مي كني

!!!!مهدي جان

تو را به حرمت مسافران جاده انتظار

تو را به حرمت عاشقان منتظر و منتظران عاشق

تو را به حرمت بال و پرخاكي كبوتران آن مزار بي نشان

و به حرمت ناله هاي فاغث يا غياث المستغيثين

از پشت پرده غيبت در آي

و به كنعان ديده ها قدم بگذار

و خلعت سبز طلعتي جاويد را

به افق قلب هاي منتظران شيعه بپوشان

!!!مولاجان

مگر نمي داني؟؟؟؟

مگر نمي بيني؟؟؟؟

مي دانم كه مي بيني

مي دانم كه مي داني

روزگار نا مرادي هاست و زمانه ، تكرار قصه سر نوشت فرزندان آدم

هر روز هابيلي در آتش كينه قابيلي مي سوزد

و هنوز صداي محمد(ص) از وراي قرن ها ي گذر زمان را فر ياد مي زند

(من كنت مولاه فهذا علي مولاه)

واني تارك فيكم الثقلين را قرائت مي كند

و كبودي ياس ها در خم كوچه هاي غربت تكرار مي شود

و هر گوشه اي از جهان سقيفه اي و سقيفه نشينان بسيار

علي از دست بالا رفته ودر غد ير ولايت خانه نشيني را به ارث مي برد

و كبوتران چاهي از لابلاي صفحات ورق خورده تاريخ هنوز آماده

شنيدن ناله هاي غريبانه كل يوم عاشوراند

ودر پي شكستن ديوار هاي صوتي تكرار ديده شدن حلقوم هاي شش ماهه

و آسمان هر روز پذيراي مشتي خون پا برهنگان تاريخ در جستجوي ردپايي

از قافله ناقه هاي عريان زينب اند و

جام ها مست از شراب خون انسان ها

آيا هنوز هنگام آن نرسيده است

كه بر واژه ظلم و ظالمي خط بطلان بكشي

آيا نرسيده زماني كه حجاب غيبت از چهر بر كني

و ذوالفقار عدالت را از قفس نيام رها كني ؟

!بيا

بيا اي موعود همه اعصار و قرون

بيا و ((فهذا علي مولاه)) را تفسير كن

و براي آنان كه غدير را در بخ بخ يا علي خلاصه كر ده اند

براي آنان كه جغد وار ناله رهايي از قيوميت ولايت را سر مي دهند

بيا تا كربلا در مظلوميت خود به دور غريبي حسين چرخ نزند

و قافله زينب بي قافله سالار سفر نكند

بيا و با (( و نريدان نمن علي الذين استضعفوا))

ستمديدگان جهان را بر اي هميشه به قدرت بنشان

بيا كه سرير عدالت در انتظار قدمت بي تاب و بي قرار است.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط سها |



 

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است

و میروم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.

و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه

را طی کنم.

تا برسم به یک روز

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط سها |



سلاممممممممممممممممممم

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اعیاد شعبانیه را به همههههههههه تبریک میگم

تابستووونه شادی داشته باشین

نظر هم بدین

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط سها |



  

شیشه ای می شكند ...

یكنفر می پرسد، چرا شیشه شكست؟


مادری می گوید، شاید این رفع بلاست ...

یكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشی، مثل یك كودك شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شكست!



كاش امشب كه دلم، مثل آن شیشه ی مغرور شكست ...

عابری خنده كنان می آمد، تكه ای از آن را بر می داشت، مرحمی بر دل تنگم می شد
...

امشب اما دیدم... هیچ كس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید


یعنی این دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط سها |



سلام به همه دوستان گل-خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هرکی میاد خواهش میشه بلطفه یه نظر بذاره

ممنوووووون میشم

اللللهیییی بترکه هرکی نظر نذاشته بره..........

راستی عید مبعث هم تبریک میگم-البته یه کم دیر تبریک گفتم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط سها |



 

با خود گفته بودم اگر بیایی دلتنگیهایم را برایت خواهم گفت

با تو از داشتته ها و نداشته ها ،از خواسته ها و نداشته ها،از داشته ها و نخواسته ها خواهم گفت

خواهم گفت که چگونه ام....

خواهم گفت که چگونه بودم و چگونه شدم......

خواهم گفت که چقدر روزهای جمعه دلم هوای تو را میکرد

تا چون وقتی که بیایی با کلید عدالتت قفل زندان این دنیای پر کینه را بازکنی!

جمعه ای دیگر آمد وباز تکرار واژه ی نیامدن تو.

بار دیگر

گریه کردم.....

اشک ریختم.........

دعا کردم...................

تا تو بیایی--------------------------------

(اللهم عجل لولیک الفرج)

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط سها |



 

سلام-وفات حضرت زینب (س) رو به همه شیعیان تسلیت میگم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط سها |



سلام-روز پدر و ولادت حضرت علی (ع) رو به همه ی پدرای مهربون تبریک میگم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط سها |



 

ناله را هر چند که می خواهم پنهانی کشم

سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط سها |



چه کسي ميداند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي. چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فريادي. پيله ات را بگشا... تو به اندازه ي يک پروانه زيبايي!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط سها |



سلام- خوبین؟تشکردوستان که نظر دادین. سر فرصت به وبلاگتون سر میزنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط سها |



بخوان دعای فرج را وعافیت بطلب

که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد

بخوان دعای فرج را ونا امید مباش

بهشت پاک اجابت هزار در دارد

بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است

خدای را شب یلدای غم سحردارد

بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال

مسافر دل ما نیت سفر دارد

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا

زپشت پرده غیبت به ما نظر دارد

بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا

حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

(اللهم عجل لولیک الفرج)

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط سها |



گفتم شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !

گفت : نه شکست، یعنی من هنوز موفق نشده ام.

گفتم : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای

گفت : نه !شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام

گفتم : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای

گفت : نه !شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام

گفتم : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی

گفت : نه !شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم

گفتم : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی

گفت : شکست یعنی من هنوز کامل نیستم

گفتم : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای

گفت : نه !شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم

گفتم : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سها |



 

از این دنیا چه فهمیدم ؟
نفهمیدم چه فهمیدم .
همان اندازه فهمیدم
که فهمیدم
نفهمیدم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط سها |



دو روز به پایان جهان مانده بود تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است"تقویمش پر شده بود و

تنها دو روز از آن باقی مانده بود. پریشان شد"آشفته و عصبانی بود. نزد خدا رفت تا روزهای

بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته ها افتاد

خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به

سجده افتاد.                         

 خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار

و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن. لابلای

هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟ خدا گفت: آن کس که لذت

یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد

هزار سال هم به کارش نمی آید. آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و

زندگی کن او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می

کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز ا

ز دست دهد. قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک

روز زندگی چه فایده ای دارد؟ پس بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت زندگی را بر

سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا

بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

 او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی بدست نیاورد، اما در همان

یک روز دست بر پوست درخت کشید،بر روی چمن خوابید ، کفشدوزکی را در دست 

گرفت و خوب آن را تما شا کرد، به آنهایی که نمی شناختندش سلام کردو برای

آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد و در همان یک روز آشتی کرد و

 

  خندید و سبک شد و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد.

 ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او در گذشت كسي

كه هزار سال زيسته است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط سها |



در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی
در این لحظات دلواپسی
در این ثانیه های صبوری
در این سالهای مهجوری
دل ها به هوای تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.
در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم.
مهدی جان

ظهور کن.

اللهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سها |



 

تو ای ساغر هستی
به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای
در کام او نشسته ای
بشنو تو فریاد مرا
آه ا
ی
خدای مهربان
نوش
ی
تو بر سنگین دلان
زهر
ی
به کام خستگان
من همان اشک سرد آسمانم
نقش درد
ی
به دیوار زمانم
ب
ی
سرانجام و بی نام و نشانم
چون غبار
ی
به جا ازتنها ترین تنها
منم
سر گشته و رسوا
منم
کاروانم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط سها |



+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط سها |